
خير_است پادشاهي وزيري داشت كه هر اتفاقي مي افتادميگفت:خيراست !!روزي دست پادشاه درسنگلاخ ها گيركرد و مجبور شدند انگشتش را قطع كنند، وزير در صحنه حاضربود گفت:خيراست! پادشاه از درد به خود ميپيچيد،از رفتار وزير عصبي شد، او را به زندان انداخت.یکسال بعد پادشاه كه براي شكار به كوه رفته بود،در دام قبيله اي گرفتارشد كه بنا بر اعتقادات خود،هر سال ۱نفر را كه دينش با آنها مختلف بود،سرميبرند و لازمه اعدام آن شخص اين بود كه بدنش سالم باشد.وقتي ديدند اسير، يكي از انگشتانش قطع شده، وي را رها كردند ، آنجا بود كه پادشاه به ياد حرف وزير افتاد كه زمان قطع انگشتش گفته بود...
ادامه مطلب