
بيش از 30 سال بود كه گدايي در كنار جاده اي مي نشست و گدايي مي كرد. يك روز غريبه اي از كنار او رد شد. گدا در حاليكه از روي عادت كلاهش را بالا گرفته بود به غريبه گفت: "كمي پول به من ميدهي؟" غريبه پاسخ داد: "چيزي ندارم كه به تو بدهم." سپس از او پرسيد: "روي چه چيزي نشسته اي؟"گدا پاسخ داد: "هيچ چيز فقط يك جعبه ي قديمي است، تا جايي كه به ياد مي آورم روي اين جعبه مينشستم." غريبه پرسيد: " تا به حال داخل آن را نگاه كردي؟" گدا گفت: "نه. اما چه فايده اي دارد، داخل جعبه كه چيزي نيستغريبه اصرار كرد كه گدا داخل جعبه را نگاه كند. گدا كمي تلاش كرد تا درب جعبه را باز كند و در كمال شگفت...
ادامه مطلب
خوش بحال کسانی کههم زنجیر میزنند !! و هم زنجیری از پای گرفتاری باز میکنند .. هم سینه میزنند !!و هم سینه ی دردمندی را از غم و آه نجات میدهند .. هم اشک میریزند !! و هم اشک از چهره ی انسانی پاک میکنند .. هم سفره می اندازند !!هم نان از سفره کسی نمیبرند .. آنوقت با افتخار میگویند : " یاحسین " ...
ادامه مطلب