مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه هایش هر روز دعا می کرد:
خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود
روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت و میخانه ویران شد.
صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت:
"تو دعا کردی میخانه ی من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی !"
امام جماعت گفت:
"مگر دیوانه شدی! مگر می شود
با دعای من زلزله بیاید و
میخانه ات خراب شود!"
پس هر دو به نزد قاضی رفتند
قاضی با شنیدن ماجرا گفت:
"در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد،
ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری!
برچسب: داستان کوتاه,داستان کوتاه عاشقانه,داستان کوتاه طنز,داستان کوتاه انگلیسی,داستان کوتاه خنده دار,داستان کوتاه جالب,داستان کوتاه زیبا,داستان کوتاه کودکانه,داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه,داستان کوتاه غمگین,
نویسنده: نگار رجبی