انسان سرزمین ناشناخته

متن مرتبط با «داستان کوتاه» در سایت انسان سرزمین ناشناخته نوشته شده است

کوتاه درباره ۷ آبان روز کورش بزرگ

  • نیلوبلاگ

    کوتاه درباره ۷ آبان روز کورش بزرگ نوشته کورش محسنی: آبانماه به عنوان سالروز ( روز کورش بزرگ ) غیرسمی و گزینش شده از سوی مردم، به نظر برای نخستینبار و در چندین سال پیش از سوی چند سَمَن در شیراز و مرودشت برگزار شد. این آیین بزرگداشت در ادامه و درا...

    ادامه مطلب
  • سخنانی کوتاه اما جاودانه

  • نیلوبلاگ

    سخنانی کوتاه اما جاودانه Bill Gates If you bo poor, it's not your mistake. But if you die poor it's your mistake. بیل گیتس: اگر فقیر به دنیا آمدهاید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است. Swami Vivekananda In a day, when you don't come across any problems, you can be sure that you are traveling in a wrong path. سوآمی ویوکاناندن در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمیشوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت میکنید. William Shakespeare Three sentences for getting SUCCESS: a) Know more than other. b) Work more than other. c) Expect less than other ویلیام شکسپیر سه جمله برای کسب موفقیت: الف) بیشتر از دیگران بدانید. ب) بیشتر از دیگران کار کنید. ج) کمتر انتظ...

    ادامه مطلب
  • داستان یک تصمیم

  • نیلوبلاگ

    داستان یک تصمیم وقتی صحبت از بنیانگذاران شرکت اپل می شود همه از استیو جابز و استیو وزنیاک نام می برند . اما در روزهای اول اپل نفر سومی هم وجود داشت . او بعد از 12 روز سهامش را به ۸۰۰ دلار به استیو جابز فروخت . او اکنون می توانست صاحب صدها میلیون دلار ثروت باشد اما تصمیمی که گرفت زندگی او را تغییر داد و اکنون به عنوان مهندسی بازنشسته روزگار می گذراند!!! نام او رونالد واین بود . هرگز تسليم نشويد . شايد تا موفقيت تنها چند قدم باقي مانده باشد......

    ادامه مطلب
  • داستان_کوتاه

  • نیلوبلاگ

    داستان_کوتاه مسجدی کنار مشروب فروشی قرار داشت و امام جماعت آن مسجد درخطبه هایش هر روز دعا می کرد: خداوندا زلزله ای بفرست تا این میخانه ویران شود روزی زلزله آمد و دیوار مسجد روی میخانه فرو ریخت و میخانه ویران شد. صاحب میخانه نزد امام جماعت رفت و گفت: "تو دعا کردی میخانه ی من ویران شود پس باید خسارتش را بدهی !" امام جماعت گفت: "مگر دیوانه شدی! مگر می شود با دعای من زلزله بیاید و میخانه ات خراب شود!" پس هر دو به نزد قاضی رفتندقاضی با شنیدن ماجرا گفت: "در عجبم که صاحب میخانه به خدای تو ایمان دارد، ولی تو که امام جماعت هستی به خدای خود ایمان نداری!...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    سخنانی کوتاه اما جاودانه | سخنان کوتاه اما جاودانه | یک داستان در مورد تصمیم گیری | داستان کوتاه | داستان کوتاه عاشقانه | داستان کوتاه طنز | داستان کوتاه انگلیسی | داستان کوتاه خنده دار | داستان کوتاه جالب | داستان کوتاه زیبا